خلوتی با صفی علیشاه
شمارهٔ ۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از شهر مه نو سفرم باز روانه استزین پس بسراغش دل من خانه بخانه است
۲
میبود امیدم که مرا نیست جز او یارمیدیدم اگر چند که بر ناز و بهانه است
۳
میگفت ز دست نکشم زلف دگر بازغافل شدم از وعده خوبان که فسانه است
۴
روزم همه شد شام و نیامد سحری مستبا او چه توان کرد که مخمور شبانه است
صفحهٔ ۱ از ۳