خلوتی با صفی علیشاه
شمارهٔ ۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
میرفت و بخود میگفت رمزی لب خاموششز آن رفتن و گفتن بود دلها همه در جوشش
۲
میکرد بجنگ آهنگ چشمان پر آشوبشمیبرد عنان از چنگ گیسوی زره پوشش
۳
ره بند و خدنگ افکن مژگان صف آرایشجانسوز و بلا رگ زن ابروی کمان توشش
۴
از گردش چشم ایدون شهری همه بیمارشو ز لعل لب میگون خلقی همه مدهوشش
صفحهٔ ۱ از ۳