خلوتی با صفی علیشاه
شمارهٔ ۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم که بجام تست خون دل ناچیزمگفتاکه بود خونها در ساغر لبریزم
۲
گفتم بجهان صد شور انگیختهای از لبگفتا پس ازین بینی شوری که برانگیزم
۳
گفتم دل سودائی مجنون شد و صحرائیگفتا که به بند آید چون طره فرو ریزم
۴
گفتم که قیامتهاست ای پردهنشین از توگفتا که قیامت بین آن لحظه که برخیزم
صفحهٔ ۱ از ۲