خلوتی با ناصرخسرو
قصیدهٔ شمارهٔ ۸۰
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای شده چاکر آن درگه انبوه بلندوز طمع مانده شب و روز بر آن در چو کلند
۲
بر در میر تو، ای بیهده، بسته طمعیاز طمع صعبتر آن را که نه قید است و نه بند
۳
شوم شاخی است طمع زی وی اندر منشینور نشینی نرهد جانت از آفات و گزند
۴
گر بلند است در میر تو سر پست مکنبه طمع گردن آزاد چنین سخت مبند
صفحهٔ ۱ از ۶