خلوتی با ناصرخسرو
قصیدهٔ شمارهٔ ۸۷
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از بهر چه این خر رمه بیبند و فسارند؟یک ذره نسنجند اگر بیست هزارند
۲
گفتن نتوانند، چو گوئی ننیوشندکز خمر جهالت همه سر پر ز خمارند
۳
ارز سخن خوب خردمندان دانندکز خاطر خود ریگ بیابان بشمارند
۴
مشک است سخن نافهٔ او خاطر دانامعنی بود آن مشک که از نافه برآرند
صفحهٔ ۱ از ۲