خلوتی با ناصرخسرو
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
این روزگار بیخطر و کار بینظاموام است بر تو گر خبرت هست، وام، وام
۲
بر تو موکلند بدین وام روز و شببایدت باز داد به ناکام یا به کام
۳
دل بر تمام توختن وام سخت کنبا این دو وامدار تو را کی رود کلام؟
۴
اندر جهان تهیتر ازان نیست خانهایکز وام کرد مرد درو فرش و اوستام
صفحهٔ ۱ از ۱۰