خلوتی با نورعلیشاه
شمارهٔ ۴۰
بخش دوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن یار که دی از بر من بار سفربستگویابهلاک من مهجور کمر بست
۲
تا سربرهش هر قدمی فرش نمایدخورشید کمر بست چو آن یار سفربست
۳
از خانه چو او رفت سفر جانب صحرابا قامت چون سرو و رخ همچو قمر بست
۴
خورشید رخش هر طرف از شعشعه حسندر دیده نظارگیان راه نظر بست
صفحهٔ ۱ از ۲