خلوتی با ناصرخسرو
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۹
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پانزده سال برآمد که به یمگانمچون و از بهر چه؟ زیرا که به زندانم
۲
به دو بندم من ازیرا که مر این جان راعقل بسته است و به تن بستهٔ دیوانم
۳
چه عجب گر ننهد دیو مرا گردن؟سروری اش چه کنم؟ من نه سلیمانم
۴
مر مرا آنها دادند که سلمان رانیستم همچو سلیمان که چو سلمانم
صفحهٔ ۱ از ۱۵