خلوتی با ناصرخسرو
قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۸
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای عجب ار دشمن من خود منمخیره گله چون کنم از دشمنم؟
۲
دشمن من این تن بد مهر مستکرده گره دامن بر دامنم
۳
وایم از این دشمن بدخو که هیچزو نشود خالی پیراهنم
۴
جامه بدرند از اعدا و آنکجامهش بدرید ز خود، خود منم
صفحهٔ ۱ از ۱۱