خلوتی با نورعلیشاه
بخش ۵ - حکایت
جامع الاسرار
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
وقتی گذشتم در کلیسائی رسیدم بکاخ ترسائی دو تصویر دیدم بردیوار آن کاخ یکی را درچشم خالی بود و دیگری را در سر شاخ هر دو مقابل ایستاده و انگشت ایما گشاده با خود گفتم ایندو نقش عجیب بی حکمتی نیست باید دانست که ایمان ایشان در چیست ساعتی سر بجیب تفکر فرو کردم شفائی از آن حاصل کردم معلوم شد که زبان ملامت گشوده و کمر عداوت بسته بیخبر از معیوبی خود در مقام عیبجویی نشسته یکی خال ظاهر میکرد و دیگری شاخ هر دو بهم بنادانی در جدل گستاخ.
۲
آن یکی را خال اندر چشم بودبیخبر از شاخ خود در خشم بود
۳
در ملامت سخت بربسته کمرمیزد او را طعن برخال بصر
۴
وان دگر گستاخ گشته درفتنبیخبر از خال چشم خویشتن
صفحهٔ ۱ از ۵