خلوتی با ظهیری سمرقندی
بخش ۴۶ - داستان کودک دوساله
سندبادنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شاهزاده گفت: در روزگار ماضی، مردی لشکری بر زنی شهری عاشق بود و در مودت و محبت او بیان و برهان می نمود. روزی معشوق نزد او پیغام فرستاد:
۲
بیا ای راحت جانم که تا جان بر تو افشانمزمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم
۳
لشکری چون پیام و سلام معشوق بشنید، آن را از مواهب ایام و نفایس ذخایر روزگار شمرد و گفت:
۴
من که باشم که تمنای وصال تو کنم؟یاکیم تا که حدیث لب و خال تو کنم
صفحهٔ ۱ از ۵