خلوتی با ظهیری سمرقندی
بخش ۵۰ - داستان روباه و کفشگر و اهل شارستان
سندبادنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفت: آوردهاند که در روزگار گذشته، روباهی هر شب به خانه کفشگری درآمدی و چرم پارهها بدزدیدی و بخوردی و کفشگر در غصه میپیچید و روی رستگاری نمیدید که با روباه دزد بسنده نبود، چه زبون شده بود.
۲
عادت چو قدیم شد، طبیعت گردد
۳
چون کار کفشگر به نهایت رسید، شبی بیامد و نزد رخنه شارستان که روباه درآمدی، مترصد بنشست، چون روباه از رخنه درآمد، رخنه محکم کرد و به خانه آمد. روباه را در خانه دید، بر عادت گذشته گرد چرمها بر میآمد. کفشگر چوبی برگرفت و قصد روباه کرد. روباه چون صولت کفشگر و حدت غضب او مشاهده کرد، با خود گفت: راست گفتهاند که «اذا جاء اجل البعیر یحوم حول البیر»، هر که خیانت و دزدی پیشه سازد، او را از چوب جلاد و محنت زندان چاره نبود و حرص و شره مرا درین گرداب خطر و مهلکه افکند و دانا را چون خطری روی نماید و بلا استیلا آرد، خود را به نوعی که ممکن گردد و از غرقاب خطر بر ساحل ظفر افکند و اکنون وقت هزیمت و فرار است و بزرگان گفتهاند: هزیمتِ بههنگام، غنیمت است تمام و به تک از خانه برون جست و روی سوی رخنه نهاد. چون به رخنه رسید، راه رخنه استوار دید، با خود گفت: بلا آمد و قضا رسید.
۴
به هر حال هر بنده را شکر بهکه بسیار بد باشد از بد بتر
صفحهٔ ۱ از ۴