خلوتی با بهاء ولد
فصل ۱
جزو اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
« اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ »
۲
گفتم: ای اللّه! هر جزوِ مرا به انعامی به شهرِ خوشی و راحت برسان، و هزار دروازهٔ خوشی بر هر جزوِ من بگشای، و راه راست آن باشد که به شهر خوشی برساند، و راه کژ آن باشد که به شهر خوشی نرساند.
۳
همچنین دیدم که اللّه مزهٔ جمله خوبان را در من و اجزای من درخورانید، گویی جمله اجزای من در اجزای ایشان اندرآمیخت و شیر از هر جزو من روان شد. و هر صورتی که مصوّر میشود از جمال و کمال و مزه و محبّت و خوشی، گویی این همه از ذات اللّه در شش جهت من پدید میآید؛ چنانکه کسی جامهٔ آبگونی دارد و بر آن جامه نقشهای گوناگون و صورتهای مختلف و لونلون باشد، همچنان اللّه از خود صد هزار صورت مینماید در من، از حس و دریافت او و صور باجمالان و خوبان و عشقهای ایشان، و موزونیها و صورت عقلیات و حور و قصور و آب روان و عجایبهای دیگر، لا الی نهایه. نظر میکنم و این صورتها را مشاهده میکنم که چندین جمال آراسته در من مینماید، و هر صورتی که میخواهم مینمایدم و میبینم که این همه از اجزای من پدید میآید.
۴
و اللّه را دیدم که صد هزار ریاحین و گل و گلستان و سمن زرد و سپید و یاسمن پدید آورد، و اجزای مرا گلزار گردانید، و آنگاه آن همه را اللّه بیفشارد و گلاب گردانید و از بوی خوش وی حوران بهشت آفرید و اجزای مرا با ایشان درسرشت. اکنون حقیقت نگاه کردم همه صورتهای صورت، صورتِ میوهٔ اللّه است. اکنون این همه راحتها از اللّه به من میرسد در این جهان.
صفحهٔ ۱ از ۲