خلوتی با بهاء ولد
فصل ۲
جزو اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در نماز درآمدم، به اللّه نظر میکردم؛ چنانکه صفت کنند حور را، نیمهاش از کافور است و نیمهاش از زعفران و مویش از مُشک؛ و یا گویند فلان کس را سریست از شرم و پاییست از صدق و غیر وی، همچنان اللّه را میبینم همه رحمت و جلال و عظمت و کرم و قدرت و حکمت و قدم و حیات و اعطای مزهها. اکنون در اللّه و در این صفات بیکرانهٔ اللّه نظر میکنم تا مزهٔ نوعنوع را در وی مشاهده میکنم و طمع میدارم که این همه را به من دهد، و میبینم که میدهد.
۲
اکنون دیدن من مر اللّه را به اندازهٔ نظر من است؛ اللّه خود را به من به همان اندازه مینماید که مرا نظر میدهد از قالب من و غیر قالب من . و دیدِ اللّه از من، دید این اجزای من است که از اللّه در وی چندین چشمه گشاده است، و همچون سفرهٔ پُر پیش من نهاده است. اکنون در پیش خویش یعنی در هوای پیش خویش همه اللّه را میبینم و همه صفاتش را میبینم، یعنی هیچ جای بیقدرت او و صنع او و کرم او نیست. و در همه اجزای خود میبینم اللّه را، و جمله صفات من، ادراک و دانش و قدرت و محبّت و عشق و جمال و تدبیر و مصلحت و بینایی و شنوایی و گیرایی و ذوق و عقل و هوش و طبع، این همه چشمهاست از الله و از صفات اللّه، که من از این چشمها در اللّه مینگرم و میبینمش، و همه رحمت و قدرت و عظمت و جمال بی نهایتش را میبینم؛ آخر این هفت ستارهٔ گردان مدد خوشیهای جهان میباشد، اگر این صفاتِ اللّه که محسوس من است و پیوسته به صفات من است مدد هر دو جهانی من بباشد چه عجب؟!
۳
درین میانه هوشم برفت...
۴
گفتم این طلب را اللّه در من نهاده است. ای اللّه! چو مرا طالب خود گردانیدهای زیاده گردان.
صفحهٔ ۱ از ۲