شعر را زندگی کن
خلوتی با بهاء ولد

فصل ۳

جزو اول

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
در شب برخاستم، گفتم تا در اللّه می‌‌نگرم؛ گفتم تا در خود می‌‌نگرم که اللّه از من چه زنده می‌‌کند بعد از آن که مرده بودم، و از اللّه می‌‌خواهم تا آن زندگیم را زیاده کند، چون زنده کردن اللّه را نهایت نیست. و اللّه را ثنا می‌‌گویم و می‌‌ستایم، در مخاطبه در وی می‌‌نگرم تا زندگی نوع دیگرم دهد، چو این نعمت جز از وی از کسی دیگر حاصل نمی‌‌شود.
۲
اکنون نظر می‌‌کنم که چقدر دیدِ عجب اللّه در من پدید آورده است، بعد از آن که آن دیدِ عجب در من نبود؛ و باللّه می‌‌گویم و می‌‌ستایمش تا آن دیدِ عجب را در من زیاده گرداند لا الی نهایه. و می‌‌بینم که اینچنین چشمه‌های عجب اللّه از من و در من به جوش آورده است، و اینچنین سبزه‌های عجب از آن چشمه‌ها اللّه رسته گردانید در من، و چندانکه من در اللّه می‌‌نگرم، می‌‌بینم که از وی در این چشمه‌هاام زیاده می‌‌شود، و چون کوفته شوم در نظر کردن، اللّه‌ام خواب می‌‌دهد و آب راحتم زیاده می‌‌گرداند. و باز من در اللّه می‌‌نگرم، می‌‌بینم که اللّه این راحتم را هر دم زیاده می‌‌گرداند.
۳
اکنون چون نظر به اللّه می‌‌کردم، همه رحمانی و ربوبیّت می‌‌دیدم و علم و حکمت می‌‌دیدم و قدرت و عظمت می‌‌دیدم یعنی ذات مرکّب از این‌ها؛ چنانکه گویند فلان کس را روح مجسّم یافتم، یعنی هیچ کثافت نیافتم.
۴
هر صاحب هنری را و صاحب جمالی را اگر همه مدح‌ها بگویی، از هیچ چیزیش چنان خوش نیاید که گویی هرگز در همه جهان همچو تو نیست، خود همچو تو که باشد؟ هرگز نباشد. و هرگز جمالی چون جمال تو نتوان بودن.
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth