شعر را زندگی کن
خلوتی با ابوالفضل بیهقی

بخش ۲۲ - فرو گرفتن حاجب علی

باقیماندهٔ مجلد پنجم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چون لشکر به‌ هرات رسید، سلطان مسعود برنشست و به‌ صحرا آمد با شوکتی و عدّتی‌ و زینتی سخت بزرگ. و فوج‌فوج لشکر پیش آمدند و از دل‌ خدمت کردند که او را سخت دوست داشتند و راست بدان مانست که امروز بهشت و جنّات عدن‌ یافته‌اند. و امیر همگان را به‌ زبان بنواخت از اندازه گذشته. و کارها همه بر غازی حاجب می‌رفت‌ که سپاه‌سالار بود و علی دایه‌ نیز سخن می‌گفت و حرمتی داشت به‌ حکم آنکه از غزنین غلامان را بگردانیده‌بود و به‌ نشابور رفته، ولکن سخن او را محلّ سخن غازی نبود و خشمش می‌آمد و در حال‌ سود نمی‌داشت. استاد ابو‌نصر را سخت تمام بنواخت، ولکن بدان مانست که گفتی محمودیان گناهی سخت بزرگ کرده‌اند و بیگانگان‌اند در میان مسعودیان‌‌. و هر روزی بو‌نصر به خدمت می‌رفت و سوی دیوان رسالت‌ نمی‌نگریست. و طاهر دبیر می‌نشست به‌ دیوان رسالت با بادی‌ و عظمتی سخت تمام.
۲
و خبر رسید که حاجب بزرگ، علی به اسفزار رسید با پیل و خزانه و لشکر هند و بنه‌ها‌. سخت شادمانه شدند. و چنان شنودم که به‌هیچ‌گونه باور نداشته‌بودند که علی به‌ هرات آید. و معتمَدان می‌فرستادند پذیرهٔ وی، دمادم‌ با هر یکی نو لطفی‌ و نوعی از نواخت و دل‌گرمی. و برادرش، منگیتراک حاجب می‌نبشت و می‌گفت: «زودتر بباید آمد که کارها بر مراد است.» و روز چهار‌شنبه سوم ماه ذی‌القعدهٔ این سال دررسید، سخت پگاه‌ با غلامی بیست. و بنه و موکب از وی بر پنج و شش فرسنگ. و سخت تاریک بود، از راه به‌ درگاه آمد و در دهلیز سرای پیشین عدنانی بنشست. و از این سرای گذشته‌، سرای دیگر [بود] سخت فراخ و نیکو و گذشته از آن باغ، باغها و بناهای دیگر که امیر مسعود ساخته‌بود. و بودی‌ که سلطان آنجا بودی به‌ سرای عدنانی و آنجا بار دادی، و بودی که بدان بناهای خویش بودی. علی چون به دهلیز بنشست، هر کسی که رسید، او را چنان خدمت کردند که پادشاهان را کنند که دل‌ها و چشم‌ها به‌ حشمت این مرد آگنده بود و وی هرکسی را لطف می‌کرد و زهر‌خنده‌ می‌زد -و به‌ هیچ روزگار من او را با خندهٔ فراخ‌ ندیدم، الّا همه تبسّم‌ که صعب‌ مردی بود- و سخت فرو شده‌بود، چنانکه گفتی می‌داند که چه خواهد بود.
۳
و روز شد و سلطان بار داد اندران بناهای از باغ عدنانی گذشته. و علی و اعیان از این در سرای این باغ دررفتند و خوارزمشاه و قوم دیگر از آن در که بر جانب شارستان است. و سلطان بر تخت بود اندر آن رواق‌ که پیوسته است بدان خانهٔ بهاری‌. و آلتونتاش را بنشاند بر دست راست تخت و امیر عضد الدّوله، یوسف، عمّ‌ را برابر نشاند و اعیان و محتشمان دولت نشسته و ایستاده‌‌. و حاجب بزرگ، علی قریب پیش آمد و سه جای زمین بوسه داد. و سلطان دست برآورد و او را پیش تخت خواند و دست او را داد تا ببوسید. و وی عقدی‌ گوهر‌، سخت قیمتی پیش سلطان نهاد و هزار دینار سیاه‌داری‌ داشت از جهت وی‌ نثار کرد. پس اشارت کرد سلطان‌ او را سوی دست چپ، منگیتراک حاجب بازوی وی بگرفت و برابر خوارزمشاه آلتونتاش حاجب بزرگ زمین بوسه داد و بنشست و باز زمین بوسه داد. 
۴
سلطان گفت: «خوش آمدی و در خدمت و در هوای ما رنج بسیار دیدی.» گفت: «زندگانی خداوند دراز باد. همه تقصیر بوده‌است. امّا چون بر لفظ عالی سخن بر این جمله رفت، بنده قوی‌دل و زنده گشت.» آلتونتاش، خوارزمشاه گفت: «خداوند دوردست افتاده‌بود و دیر می‌رسید و شغل بسیار داشت. محال‌ بودی ولایتی بدان نامداری به دست آمده، آسان فروگذاشته آمدی. و ما بندگان را همه هوش و دل به‌ خدمت وی بود تا امروز که سعادت آن بیافتیم. و بنده، علی‌ رنج بسیار کشید تا خللی نیفتد و بنده هر چند دور بود، آنچه صلاح اندر آن بود، می‌نبشت. و امروز بحمد اللّه کارها یکرویه گشت، بی‌آنکه چشم‌زخمی‌ افتاد. و خداوند جوان است و بر جای پدر بنشست و مرادها حاصل گشت و روزگاری سخت دراز از جوانی و مُلک برخورداری باشد. و هرچند بندگان شایسته بسیارند که دررسیده‌اند و نیز درخواهند رسیدن، اینجا پیری چند است فرسودهٔ خدمت‌ سلطان محمود؛ اگر رای عالی بیند، ایشان را نگاه داشته‌آید و دشمن‌کام گردانیده‌نشود که پیرایهٔ ملک‌، پیران باشند. و بنده این نه از بهر خود را می‌گوید که پیداست که بنده را مدّت‌ چند مانده‌است. امّا نصیحتی است که می‌کند؛ هرچند که خداوند بزرگ‌تر از آن است که او را به نصیحت بندگان حاجت آید، ولیکن تا زنده است، شرط بندگی را در گفتن چنین سخنان به‌ جای می‌آورد.»
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth