خلوتی با ابوالفضل بیهقی
بخش ۲۸ - بردن امیر محمد به قلعهٔ مندیش
باقیماندهٔ مجلد پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
و نماز دیگر این قوم نزدیک امیر محمّد رسیدند، و چون ایشان را بجمله نزدیک خویش دید، خدای را -عزَّ وَ جلَّ- سپاسداری کرد و حدیث سوزیان فراموش کرد.
۲
و حاجب نیز دررسید و دورتر فرود آمد و احمد ارسلان را فرمود تا آنجا بند کردند و سوی غزنین بردند تا سرهنگ کوتوال بوعلی او را به مولتان فرستد، چنانکه آنجا شهربند باشد. و دیگر خدمتگاران او را گفتند، چون ندیمان و مطربان، که «هر کس پس شغل خویش روید که فرمان نیست که از شما کسی نزدیک وی رود.» عبدالرّحمن قوّال گفت: «دیگر روز پراگنده شدند و من و یارم دزدیده با وی برفتیم و ناصری و بغوی، که دل یاری نمیداد چشم از وی برداشتن، و گفتم «وفا را تا قلعت برویم و چون وی را آنجا رسانند، بازگردیم.» چون از جنگلآباد برداشتند و نزدیک کور والشت رسیدند، از چپ راه، قلعت مندیش از دور پیدا آمد. راه بتافتند و بر آن جانب رفتند و من و این آزادمرد با ایشان میرفتیم تا پای قلعت. قلعهیی دیدیم سخت بلند و نردبانپایههای بیحدّ و اندازه، چنانکه بسیار رنج رسیدی تا کسی بر توانستی شد.
۳
امیر محمّد از مهد به زیر آمد و بند داشت، با کفش و کلاه ساده و قبای دیبای لعل پوشیده و ما وی را بدیدیم و ممکن نشد خدمتی یا اشارتی کردن. گریستن بر ما افتاد، کدام آب دیده که دجله و فرات، چنانکه رود، براندند ناصری و بغوی که با ما بودند و یکی بود از ندیمان این پادشاه و شعر و ترانه خوش گفتی؛ بگریست و پس بدیهه نیکو گفت. شعر:
۴
ای شاه چه بود این که ترا پیش آمد؟دشمنت هم از پیرهن خویش آمد
صفحهٔ ۱ از ۳