خلوتی با ابوالفضل بیهقی
بخش ۴۳ - حکایت قاضی بوالحسن بولانی
مجلد هشتم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
استادم این مشافهات و پیغامها به خط خویش نبشت و بوالعلاء را داد تا نزدیک امیر برد و پس بهیکدو ساعت جواب آورد که نیک آمد. رسولان را بازگردانیدند و بوالعلاء نیز برفت، پس باز آمد و وزیر و بونصر مشکان را گفت: خداوند میگوید
۲
درین باب چه میباید کرد و صواب چیست؟ گفتند: شططی نخواسته است این جوان، اگر او را بدین اجابت کرده آید، فائده حاصل شود؛ یکی آنکه از جانب او ایمنی افتد که نیز دردسری و فسادی تولّد نگردد، و دیگر که مردم دارد و باشد که بدیشان حاجتی افتد. بندگان را این فراز میآید، و صواب آن باشد که رای عالی بیند. بوالعلاء برفت و باز آمد و گفت: «آنچه میگویند سخت صواب آمد، اجابت باید کرد [به] هر سه غرض و نامهها را جواب نبشت و رسولی نامزد کرد تا با ایشان برود.» و چند تن را نام نبشتند تا اختیار کرده آید کسی را، و بهدست بوالعلاء بفرستادند. امیر عبد- السّلام رئیس بلخ را اختیار کرد و از جمله ندما بود و به رسولی رفته. خواجه بونصر بازگشت. و نامهها و مشافهات بدو سپردند و بر آن نهاده آمد که خواهری از آن ایلگ بنام خداوندزاده امیر سعید عقد نکاح کنند و ازین جانب دختری از آن امیر نصر سپاه سالار بنام ایلگ کنند. و رسولان برین جمله برفتند روز سهشنبه بیست و سوم صفر با مرادها.
۳
و پیش تا عارضه زائل شد، نامهها رسید از بوسهل حمدوی عمید عراق که «چون پسر کاکو را سر به دیوار آمد و بدانست که به جنگ میبرنیاید، عذرها خواست و التماس میکند تا سپاهان را به مقاطعه بدو داده آید. و بنده بیفرمان عالی این کار برنتوانست گزارد؛ رسول او را نگاه داشت و نامهها که وزیر خلیفه راست، محمّد ایّوب، به مجلس عالی و به بنده که درین باب شفاعت کرده است تا این مرد را بجای بداشته آید آن را فرستاده آمد. و بنده منتظر است فرمان عالی را درین باب تا بر حسب فرمان کار کرده آید.» بونصر این نامهها را به خط خویش نکت بیرون آورد، تا این عارضه افتاده بود، بیش چنین میکرد و از بسیار نکته چیزی که در آن کراهیتی نبود میفرستاد فرود سرای بهدست من و من به آغاجی خادم میدادم و خیر خیر جواب میآوردم و امیر را هیچ ندیدمی، تا این نکته بردم و بشارتی بود، آغاجی بستد و پیش برد، پس از یک ساعت برآمد و گفت: ای بوالفضل ترا امیر میبخواند. پیش رفتم، یافتم خانه تاریک کرده و پردههای کتّان آویخته و تر کرده و بسیار شاخهها نهاده و طاسهای بزرگ پر یخ بر زبر آن، و امیر را یافتم آنجا بر زبر تخت نشسته، پیراهن توزی [بر تن] و مخنقه در گردن، عقدی همه کافور، و بوالعلاء طبیب آنجا زیر تخت نشسته دیدم. گفت: «بونصر را بگوی که امروز درستم، و درین دو سه روز بار داده آید. که علّت و تب تمامی زائل شد. جواب بوسهل بباید نبشت که این مواضعت را امضا باید کرد، سپس آنکه احکام تمام کرده آید و حجّت بر این مرد گیرد که این بار دیگر این مواضعت ارزانی داشتیم حرمت شفاعت وزیر خلیفه را، و اگر پس ازین خیانتی ظاهر گردد، استیصال خاندانش باشد. و جواب وزیر خلیفه بباید نبشت، چنانکه رسم است به نیکویی درین باب. آن نامه که به بوسهل نبشته آید، تو بیاری تا توقیع کنم که مثال دیگر است.»
۴
من بازگشتم و اینچه رفت با بونصر بگفتم. سخت شاد شد و سجده شکر کرد خدای را، عزّ و جلّ، بر سلامت سلطان. و نامه نبشته آمد، نزدیک آغاجی بردم و راه یافتم تا سعادت دیدار همایون خداوند دیگرباره یافتم، و آن نامه را بخواند و دوات خواست و توقیع کرد و به من انداخت و گفت: دو خیلتاش معروف را باید داد تا ایشان با سوار بوسهل بهزودی بروند و جواب بیارند. و جواب نامه صاحب برید ری بباید نبشت که «عزیمت ما قرار گرفته است که از بست سوی هرات و نشابور آییم تا به شما نزدیکتر باشیم و آن کارها که در پیش دارید زودتر قرار گیرد و نیکوتر پیش رود.» و به صاحب دیوان سوری نامه باید نبشت بر دست این خیلتاشان و مثال داد تا به نشابور و مراحل علفهای ما به تمامی ساخته کنند که عارضهیی که ما را افتاد زایل شد و حرکت رایت ما زود خواهد بود تا خللها را که به خراسان افتاده است دریافته آید. و چون نامهها گسیل کرده شود، تو باز آی که پیغامی است سوی بونصر در بابی تا داده آید. گفتم:
صفحهٔ ۱ از ۳