خلوتی با ابوالفضل بیهقی
بخش ۴۴ - حکایت هارون الرشید مع الزاهدین
مجلد هشتم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حکایة امیر المؤمنین مع ابن السّماک و ابن عبد العزیز الزّاهدین
۲
هرون الرّشید یک سال به مکه رفته بود، حرسها اللّه تعالی، چون مناسک گزارده آمد و باز نموده بودند که آنجا دو تناند از زاهدان بزرگ یکی را ابن السّماک گویند و یکی را [ابن] عبد العزیز عمری و نزدیک هیچ سلطان نرفتند. فضل ربیع را گفت یا عبّاسی- و وی را چنان گفتی- مرا آرزوست که این دو پارسا مرد را که نزدیک سلاطین نروند ببینم و سخن ایشان بشنوم و بدانم حال و سیرت و درون و بیرون ایشان، تدبیر چیست؟ گفت: فرمان امیر المؤمنین را باشد که چه اندیشیده است و چگونه خواهد و فرماید، تا بنده تدبیر آن بسازد. گفت: مراد من آن است که متنکّر نزدیک ایشان شویم تا هر دو را چگونه یابیم، که مرائیان را به حطام دنیا بتوان دانست. فضل گفت: صواب آمد، چه فرماید؟ گفت: بازگرد و دو خر مصری راست کن و دو کیسه در هر یکی هزار دینار زر، و جامه بازرگانان پوش و نماز خفتن نزدیک من باش تا بگویم که چه باید کرد. فضل بازگشت و این همه راست کرد و نماز دیگر را نزدیک هارون آمد، یافت او را جامه بازرگانان پوشیده، برخاست و به خر برنشست و فضل بر خر دیگر، و زر به کسی داد که سرای هر دو زاهد دانست و وی را پیش کردند با دو رکابدار خاصّ و آمدند متنکّر، چنانکه کس بجای نیارد و با ایشان مشعله و شمعی نه.
۳
نخست بدر سرای عمری رسیدند، در بزدند به چند دفعت تا آواز آمد که کیست؟
۴
جواب دادند که دربگشایید، کسی است که میخواهد که زاهد را پوشیده بهبیند.
صفحهٔ ۱ از ۴