خلوتی با ناصرخسرو
قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۷
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر خرد را بر سر هشیار خویش افسر کنیسخت زود از چرخ گردان، ای پسر، سر بر کنی
۲
دیگرت گشته است حال تن ز گشت روزگارهمچو حال تن سزد گر حال جان دیگر کنی
۳
پیش ازان تا این مزور منظرت ویران شودجهد کن تا بر فلک زین به یکی منظر کنی
۴
علم را بنیاد او کن مر علم را بام اواز بر و پرهیز شاید گر مرو را در کنی
صفحهٔ ۱ از ۱۳