خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک روز در کوی مغان زنار بندم عاقبتگویم اناالحق خویش را بر دار بندم عاقبت
۲
گریم چنان کز خون دل مژگانم آلوده شودگلدستههای سرخ را بر خار بندم عاقبت
۳
ریزم ز عشقت آبرو تا خاک راهت گل شوددر پیش چشم دشمنان دیوار بندم عاقبت
۴
هر دم ز آه سرد خود، رسوای عالم میشوممن بر دهان خویشتن، مسمار بندم عاقبت
صفحهٔ ۱ از ۲