خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
با رخ و زلف تو دل را روز بازار امشب استتا درین سودا برآید جان شیرین بر لب است
۲
در سر زلف تو دلهای پریشان جمع شدحلقه حلقه هر شبی فریاد یارب یارب است
۳
خواست تا از ماه رویت چرخ تابد روی مهرآفتاب از شرم سرخ و زرد و در تاب و تب است
۴
شارب خمرست خط مشکبارت گرد لبخضر را ماند که از آب حیاتش مشرب است
صفحهٔ ۱ از ۲