شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۱۲۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
صبحدم بر آستانش بیدلی خوش می‌گریستکس نگفتش کز کجائی، خون دل از بهر چیست
۲
دهر چون گل می‌نشاند هر دمم در خاک و خونخاک خواری بر سر من، این چه عمرست، این چه زیست
۳
در شب هجران به شمعی صحبتم افتاده بودگاه من بر شمع و گاهی شمع بر من میگریست
۴
تا سرم بر جاست سرتاپا فدای نام توستاز سر سر درگذشتن سهل کاری سرسریست
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth