خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۵۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یک قدم یار از سر جور و جفا هرگز نرفتجان ز دردش رفت و درد از جان ما هرگز نرفت
۲
در حریم وصلش ای دل کی نزول افتد تو راکاندر آن منزل ز بیم جان صبا هرگز نرفت
۳
با برش گل را چه نسبت، کان تن گلبرگ اواز دم باد پریشان بر هوا هرگز نرفت
۴
چون کنم تشبیه با سروش که آن سرو بلندقامتی دارد خرامان در قبا هرگز نرفت
صفحهٔ ۱ از ۲