خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صد قطرهٔ خون هر دم از دیدهٔ ما افتدعشاق پریشان را بنگر که چهها افتد
۲
دل از هوس خالت بر زلف تو میپیچدمرغ از طمع دانه در دام بلا افتد
۳
گر قد تو را روزی در باغ گذر باشدهم بید شود لرزان، هم سرو ز پا افتد
۴
دیروز تو را دیدم از باده فتان خیزانچون گل که به هر سوئی از باد صبا افتد
صفحهٔ ۱ از ۲