خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زان آتشی کز هجر تو هر دم به جان من فتدگر دم زنم خورشید را صد شعله در خرمن فتد
۲
گفتم شوم با درد تو یکسان به خاک ره ولیحیف آیدم کز خاک ره گَردی بر آن دامن فتد
۳
خود را نشانه کردهام پیش کمان ابرویتباشد نشان دولتی کز تیر تو بر من فتد
۴
هر شب خیال روی تو بر بام دل آید از اودر خانهٔ تاریک تن عکس مه روشن فتد
صفحهٔ ۱ از ۲