شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۱۸۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
زنخدان تو گر این است، صد یوسف به چاه افتدنظر بر قدت اندازند خوبان را کلاه افتد
۲
چو زلف توست بخت من، از آن دایم پریشانستندانم در جهان کس را چنین بخت سیاه افتد
۳
نیامد در برم قد تو باری خاک ره گردمکه روزی سایهٔ بالای تو بر خاک راه افتد
۴
اگر چشم تو ناحق ریخت خونم را، به حل کردمنیرزد کز چنین خون نازنینی در گناه افتد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth