خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر از دهن تنگ تو مقصود برآیداز نقش عدم صورت موجود برآید
۲
گفتیم که گیریم کناری ز میانتاین بود مرادی که ز نابود برآید
۳
در پرده رخت سوخت جهانی و نترسیز آن روز که از آتش تو دود برآید
۴
زلف تو شبی گفت که جان بخشمت از بویهندوست، کی از دست وی این جود برآید
صفحهٔ ۱ از ۲