خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۲۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زبان خردهبینان را، حکایت زان دهن باشدچو شکر میخورد طوطی، از آن شیرین سخن باشد
۲
نیام در بند جان، گر میگشاید کار من از جانکه ما در بند جانانیم و جان در بند تن باشد
۳
چو من با خویش میآیم، ز من بیگانه میگرددهمان به مست و عاشق را، که او بیخویشتن باشد
۴
خوش آن ساعت که از مستی نقاب از رخ براندازدهمه او بینم و با او، نه من ماند، نه من باشد
صفحهٔ ۱ از ۲