خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۲۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرکس حکایتی ز جمالت شنیدهاندور نه به دیده صورت رویت ندیدهاند
۲
چون رو به روی تو ننهادند از چه رویعشاق را چو زلف تو سرها بریدهاند
۳
در جستوجوی قامت سرو تو عاشقانبی پا و سر چو آب به هر سو دویدهاند
۴
پروانگان که در طلب شمع میپرندپرها بسوختند و به همت پریدهاند
صفحهٔ ۱ از ۲