شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۲۹۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چشم تو از تیر مژه، هر سو شکاری افکندآن ترک در یک چشم زد کشته هزاری افکند
۲
در حسرت آن کز تو‌ام تیری رسد جان می‌دهمبر صید لاغر تیرِ خود کی شهسواری افکند
۳
عشق تو کز وی جان من جام دمادم می‌دهدناخورده باده عقل را اندر خماری افکند
۴
بر دیده ننهم پای تو، کآزرده گردد از مژهگل را روا نبود که کس، بالای خاری افکند
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth