شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۳۵۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
می‌گذشت و ز حیا چهره برافروخته بودای بسا خانه که از آتش او سوخته بود
۲
چون کمان‌خانهٔ ابرو بگشاد از غمزهچشم در دیدهٔ صاحبنظران دوخته بود
۳
یار در جان من آن دم که همی‌زد آتشسنگ و آهن دل او بود و دلم سوخته بود
۴
جمله در آب مِی انداخت به یک دم ساقیصبر من هر چه به ایام بیندوخته بود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth