خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۳۶۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تن سرگشته ز هجر تو به جان میآیدهمچو شمع آتشم از دل به زبان میآید
۲
گر بگویم سخنی همچو میانت باریکعقدهای چون کمر تو به میان میآید
۳
میکَشد بار فراق تو دلم بار دگرگر چه بر جان من این بار گران میآید
۴
راز من با دهنت صحبت تنگی داردبه زبان میبرم آن را به زبان میآید
صفحهٔ ۱ از ۲