شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۴۱۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بسکه هر شب سرگذشت خویش می‌رانم چو شمعسر به سر رَخت وجودم را بسوزانم چو شمع
۲
شام می‌سوزم ز هجر و روز می‌میرم ز شوقچون که می‌سوزی در آخر زنده گردانم چو شمع
۳
دم نیارم زد اگر بُری زبانم را به تیغسر نتابم گر بسوزی رشتهٔ جانم چو شمع
۴
جانم از تاب تب هجران تو بر لب رسیدزرد و لرزان و گدازان و هراسانم چو شمع
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth