خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به جان جملهٔ مردان که در صباح ازلچو باد صبح روان شد ز جنبش اول
۲
مرا ز غنچهٔ پرخون دل گلی بشکفتکه بوی عشق از او پر شده است درین دول
۳
میان ما و تو چون موی در نمیگنجدمرا ز تو نتواند برید تیغ اجل
۴
بنای عالم اگر سر به سر خلل گیردوجود عشق نشد قابل فنا و خلل
صفحهٔ ۱ از ۳