خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۲۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر دم از دست فراقت میشود صد پاره دلدرد دل را چارهای پیدا نشد، بیچاره دل
۲
همچو شمعش تا به کی گه سوزی و گاهی کُشیعودسان آن به که خاکستر شود یکباره دل
۳
تا نسیم زلف تو میآید از باد صبادر پی باد صبا خواهد شدن آواره دل
۴
زنده میسوزد دلم، باری بیا نظاره کنگر چه بد حال است، میارزد به یک نظاره دل
صفحهٔ ۱ از ۲