شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۴۴۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
هر گه که یاد آرم لبت، از گریه در خون اوفتممست و خراب و بی‌خبر، زان لعل میگون اوفتم
۲
در خواب نازست آن صنم، از حال شب‌هایم مپرسمُنعم کجا داند که من، در کنج غم‌ چون اوفتم
۳
یک قطره‌ام من بر زمین، از ابر رحمت آمدهدر خاک غلتان می‌روم، باشد به جیحون اوفتم
۴
عشق ازل گوید که من، در سینه‌ها پیدا شوماز روی لیلی هر زمان، در چشم مجنون اوفتم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth