خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من آن رندم که کفر و دین به جام باده بفروشمبه یاد یار بی درد، سرِ اغیار می نوشم
۲
بر آرم دوزخ از سینه، که در جنت زنم آتشاگر از شوق دیدارت به روز حشر بخروشم
۳
چنانت دوست میدارم که با خود گشتهام دشمنچنانت یاد میآرم که من از خود فراموشم
۴
به دین میپرستان دلق ازرق عار میباشدبگفتم آشکارا این عیب را دیگر نمیپوشم
صفحهٔ ۱ از ۳