خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عشق آمد و پر شد همه بیرون و درونمدر سر همه سودا شد و در دل همه خونم
۲
دیرست که دیوانهام و عاشق و سرمستاما به خرابی نه بدینسان که کنونم
۳
موئی شدم از بس که بلا بر سرم آمدمن سقف بلا را مگر از موی ستونم
۴
هر سرو که در باغ بلند است عزیز استمن سبزهٔ پستم که چنین خوار و زبونم
صفحهٔ ۱ از ۲