خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۴۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر چه گدای اویم در فقر پادشاهمچشمم بریزدم خون، عرضه دهد سپاهم
۲
این دولتم بسنده است، تا روز حشر کامشبدر خانهٔ سعادت آن ماه بود و ما هم
۳
بی جرم ریخت خونم دلدار و دل گواه استدر پیش او قضا را مجروح شد گواهم
۴
روزی که از گِل من روید گیاه مهرشخاصیت وفا را دارا بود گیاهم
صفحهٔ ۱ از ۲