خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۵۵۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آه که مشهور گشت، راز نهانم ز آهاین همه عیب من است، دیده ندارد گناه
۲
دیده ز تو دیدهام، هر چه به رویم رسیدهرکه ستمگر بود، زود شود رو سیاه
۳
میرم و از تربتم، لالهٔ نعمان دمدخاک که خون میخورد، سرخ برآرد گیاه
۴
نی ز صبا دم به دم، میشنود مژدهایگر نبود منتظر، دیده ندارد به راه
صفحهٔ ۱ از ۲