شعر را زندگی کن
خلوتی با ناصر بخارایی

شمارهٔ ۵۸۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
پیش آمدی در عیدگه، آتش به تکبیرم زدیقربان تو گشتم چرا، از غمزه‌ها تیرم زدی
۲
گفتی که چون لایعقلی، حکم نمازت چون بودبربسته شد راه سخن، طعن گلوگیرم زدی
۳
حلوای عیدت خواستم، خندان شدی و سوی لبکردی اشارت وز مژه، تیری به تزویرم زدی
۴
در عید اگر بود ای صنم، مقصود تو خون ریختنمن کشتهٔ دیرینه‌ام، بهر چه شمشیرم زدی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth