خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۶۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا چون حلقهٔ زلفت بر آتش چند پیچانیکه از سودای تو عمرم سیه شد در پریشانی
۲
مسوزانم چو عود اول به آخر گر نمیسازیمکش چون نامه خط بر من به پایان گر نمیخوانی
۳
شب هجرن تو آموخت سوز و گریه شمع از منولی چون من کجا باشد به دلسوزی و گریانی
۴
همیخواهم که دوزم دیده را از سوزن مژگانکه تا از چشم من بیرون نیفتد راز پنهانی
صفحهٔ ۱ از ۲