خلوتی با ناصر بخارایی
۲۲- حکایت
مثنوی هدایتنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی عاشقی فرد و آزادهایشنیدم که شد صید شهزادهای
۲
چو شمع معنبر ز سوز طلبهمیمرد روز و همیسوخت شب
۳
نه با دوست او را گمان وصالنه در دیده او را نشان خیال
۴
اگر نقش رویش بدیدی به خوابز هیبت شدی مرد مسکین خراب
صفحهٔ ۱ از ۶