خلوتی با بهاء ولد
فصل ۵۷
جزو اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
«و النَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدان»
۲
گفتم ای آدمی، چندین به دنیا مغرور مشو، که شمس و قمر به حساب میرود و فرمانبرداریِ چراغ و شمع از خود نبود، به فرمانروایی باشد. و النجم و الشجر و اشلغ شجر یعنی مطبخ شجر از خود آبادان نشود، و نجم در آسمان همچنان مدبّرست که شجر در زمین، اما تا نواشان ندهیم چیزیشان نباشد. این همه بیان کمال و قدرت از بهر آن است تا بدانی که فرق باشد میان نیکی و بدی و ناقص و کامل.
۳
«وَ وَضَعَ الْمِیزان»
۴
یعنی خویشتن را بر موزون کن، که تا موزون و ظریف نباشی به مقعد صدق راه نیابی. اگر از کار خیر مانده شوی در راه آخرت، زنهار بر لوحِ خمرِ معصیت مشغول مشو که آن ماندگی افکندن نیست، آن بر جای ماندن است. و نوم را از بهر آن ماندگی افکندن پدید آورد که راحَةَ لِاَبدانِکم، و این راحِ راحت را او میدهد که «وَ سَقاهُمْ رَبُّهُمْ شَراباً طَهُورا »
صفحهٔ ۱ از ۲