شعر را زندگی کن
خلوتی با بهاء ولد

فصل ۶۷

جزو اول

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
« وَ اعْتَصِمُوا بحِبْلِ اللَّهِ جمَیعاً »
۲
یعنی این زمین چاهی است و در حرص رفتن و تنیدن دراین چاه فرورفتن است چون قارون، و اگر فرونمی‌روی روی در چاهِ تاریکی چرا می‌بینی؟ زود دست به حبل اللّه زن و جهدی بکن تا از این چاه برآیی. توهر پیوندی که از روی این جهان می‌کنی از زن و فرزند، برجی است که گرد زندان برمی‌آری تا حبس تو بیش باشد در زندان، و هر مالی که جمع می‌کنی چنان است که دیوار زندان خلل می‌کند و تو کلوخ‌ها و سنگ‌ها می‌آری تا آن را استوار کنی و شادی طمع می‌داری. باری نظر بیرونِ چاه کن تا صحرایی بینی. آخر چند به میتین گرد چاه را می‌کاوی .
۳
« رفِیعُ الدَّرَجات»
۴
یعنی که مؤمن را از آشنایی جهانیان اللّه برآرد و دل او را از پیوستگی خلقان قطع کند و از پلاس سوداها بیرون آرد. و هرگاه که نظرت ازبهر خوش‌آمد به جایی تاختن ببرد، بدان که طناب خیمه‌ی عدوِ خود را استوار می‌کنی. اگر مست را و خفته را بربندند و او نداند، چو آگهی در تنش آید و بجنبد داند که او را بسته‌اند؛ باش تا از آگهیِ آن جهان به کالبدِ این جهانیان آگهی آید، آنگاه بدانند که این جهان بی‌خبری است و معلومشان شود که چگونه در بندها شده‌اند. گاه‌گاهی که رنج‌هات پدید آید چو بیخ درختان و بر یکدیگر افتد، همچنان معقول که اگر صورتِ کالبدت پرده نشود مشرقیان و مغربیان بر تو و بر درد تو زارزار بگریندی و اگر این معقول را و یا محسوس را فرمود تا بدانی صورت بند دهند در آن جهان چه کنی.
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth