شعر را زندگی کن
خلوتی با بهاء ولد

فصل ۷۷

جزو اول

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
فاتحه می‌خواندم، گفتم ای اللّه! شکر و آزادی و ستودنِ همه اجزای عالم توراست. یعنی هر جزو موجودی فربه شده، هستی از برکتِ آسیبِ تو دارد، و هر جزو موجودی لب بر نهاده است و از لطف تو همی‌نوشد و فربهِ هستی می‌شود و درجمالت نگاه می‌کند و برمی‌بالد و می‌افزاید. و این جزو هوا و محبتم که به ذکرِ این کلمه و این دید هست شد و زیاده شد و هم فربه‌شده‌ی هستی شد، این همه از نظر کردن شد به تو. این خود حیات و لطف توست که اجزای موجود از هر طرف خود می‌بیند و فربه می‌شود. تا آن نغزی و لطفی که در توست تا خود چه جانفزای باشد! آن را که داند؟ « تَعْلَمُ ما فیِ نَفْسِی وَ لا أَعْلَمُ ما فیِ نَفْسکَ» اکنون از ستودگیِ وصفِ توست که همه اجزای موجودات بوجود فربه هستی می‌شود.
۲
سبحانک می‌گفتم، یعنی که ای اللّه! چه پاکی و چه پاکیزه تو، که همه نقش حورا و عینا و جمال همه اصناف حیوانات و خرّمیِ همه گل‌ها و سبزه‌ها و آب‌های خوش و بادهای وزان و همه خوشی‌ها و همه آرزوها کلفه روی جمال حضرت خاص تو می‌شود، و همه گرد و خاشاکِ کوی تو می‌شود یا رب. تا آن هوای درگاه خاص تو چه هواست که این همه هواها آنجا زحمت می‌شود!
۳
با این همه اللّه رحیم است، رحیمی می‌کند و غمخوارگی می‌کند همه را. در آن وقتی که تو را غم و اندیشه‌ی کاری پیش آید، نظر می‌کن که اللّه چگونه غمخوارگی می‌کند تو را. ولیکن کسانی بسیار دارد به هر جایی و به همه غمخوارگی می‌باید کرد، و به هر شخصی متولیّ روح نصب کرده است تا آن غمخوارگی می‌کند. آخر ببین که غمخوارگی در روح که می‌کند.
۴
در این سخن مریدم نعره بزد، گفتم نوشت باد که شراب مهنّا می‌نوشی و شراب بی‌خذوک و بی‌خمار نوش می‌کنی، و این نعره‌ی تو شراب جانفزای است که جان در عشق او جان گداز است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth