خلوتی با بهاء ولد
فصل ۷۸
جزو اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
«إنّ اَکیَسَکُم اَکثرکم لِلموت ذِکرا»
۲
گفتم ای مؤمن! ذکر موت و صبر کن. یک پاره راه مانده است تا در حد ولایتی روی که در آنجا شهریست مقرّ؛ اگر چه پایت آبله کرده است و کوفتهی راه شده، امّا ای مؤمن، دل تنگ مکن که همین ساعت راه قطع شود و از این رنجهات هیچ نماند. مگر آن ولایت رؤیت اللّه است و آن سفر و راه دور غافل بودن است از اللّه. و تو از ولایتهای دور آمده و این اجزای کالبد تو که اکنون جمادیست، تا کدام بر و بحر کوفته است تا اینجا رسیده است. و تو فراموشکاری؛ همه را فراموش کرده، آنچه حالیست میبینی و سفرهای دگر را فراموش کرده، چنانکه در این کوچگه این عقبات درآمده، سفرها بسیار کرده و همه را فراموش کرده. هرچه خوشی حالیست از تو نیک دور است، از آنکه تو را خیر باد میکند و میرود از تو، چنانکه هرگز تو او را درنیابی. و آن جهان به تو نزدیک است که با تو قرار میگیرد و قرارگاه تو آن است؛ تو بازگونه این را حالی نزدیک میدانی و آن را دور میدانی.
۳
جهان مزرعهایست و خلقانِ جنس جنس را و جفتجفت را اللّه یوغ بر نهاده است و درهر قطعه نوع دگر میکارد. اگر گاو یک میباشد نیک رنجش رسد در شیار کردن. این همه تعلّقهای خلقان گوناگون و همه پیشههای مختلف در جهان، کارکنان اللّهاند. بنگر که اللّه بهسَرخاریدنشان نمیگذارد. اگر انکاری کنند فعل اللّه، را فعل خلقان محسوس است.
۴
اکنون این همه پایان سفرهاست که به ولایتِ مقرّ میروی. پیش از آنکه بدان شهر بروی، چون پای در حدِ آن ولایت نهی، بویِ آن هوا به مشامت برسد و آنگاه مزهی آبهای آن نوع دیگر و سبزههای آن را طراوتِ دیگر و میوههای آن را لطیفیِ دیگر؛ و بینی که مردمان آن شهر پیشِ تو باز میآیند، زبان ایشان و لغت ایشان نوع دیگر، و اسپان برنشسته. و از آن باغها که بیرون آن شهر باشد، گلها ببینی دستها باز کرده و پیش تو میآیند که «فَرَوْحٌ وَ رَیحْانٌ وَ جَنَّةُ نَعِیمٍ». و میدانها ببینی گسترده، هرکه باادبتر رفته و حرمتدارندهتر بوده در آن میدان درآرند تا گوی بازد. و از برای کوفتگیِ راه که دیده باشی بشارت دهند که «أَلاَّ تخَافُوا وَ لا تحَزَنُوا». هوایی که مدد از شفقت یافته باشد و آبی که مدد از رحمت یافته باشد، چه عجب هوایی باشد یا رب! تا چه هوا دارد آن عالمی که وجودِ همه چیزها از آنجا میروید
صفحهٔ ۱ از ۲