خلوتی با بهاء ولد
فصل ۸۴
جزو اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم این خاک در میان شیشهی این فلک است، اگرچه صورتِ مشوّش دارد امّا سِرِّ دلِ فلک است، و همچون مُشک است در حُقّه، از آنکه باطنش با صورتش به جنگ است، و با صورتِ تیره صورت نور دارد و با پوشیدگی تربیه دارد، و هرکه طبع را خلاف کند منزلتش اینچنین آمد، لاجرم ملایکه ساجد آدم آمدند.
۲
تو ازین اصلت چه دیدی که در جنگ نبود؟ آتشش را آبی نیست، خاکش را بادی نیست، چو در جنگاند، مزه از جنگ مییابند، چنانکه مردِ شجاع را مزه در جنگ باشد. صورتِ آب غالب بر صورتِ آتش آمد، و معنیِ آتش غالب بر معنیِ آب آمد، تا آب را آتشِِ سوزان نیست کند و ناچیز کند و جمله را بخورد و در دل آب قرار گیرد.
۳
اکنون تو جزو این کلّ جهان آمدی. چون تو کلّ جهان را به هزل دانی، تو که جزوی، چگونه است که کار خود را جدّ دانی و پساپیشِِ کارهای خود را نگاه میداری؟ اگر نقشِ تدبیر تو نه از این اصل است، از کجاست؟
۴
پس جنگِ تو تا آن وقت باشد که به مرکز و به مقامگاه خود برسی. اکنون چو جنگ میباید کرد، باری جنگ از بهرِ دوست کن. دوست آن کس است که نیکوییِ تو همه از اوست. اگر تو خود را خوش نیامده، نان مخور تا نیفزایی، که عاقل ناخوش را نیفزاید. اگر تو خود را خوشآمده، خود را و هستیِ خود را به فرمانِ معطیِِ این لقمه خرج کن. تو را نسخه فرستاد که آبدست و استنجا و زینت گیر «عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ ». تو روزی رویِ خود را شستی که نه بهرِ خلقانِ خاص، از برای تعظیم رحمان باشد، و یا جامه پوشیدی که آن از بهرِ بزرگداشتِ امرِ اللّه باشد.
صفحهٔ ۱ از ۳