شعر را زندگی کن
خلوتی با خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۵۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
یارب از عشق چه سرمستم و بی‌خویشتنمدست گیریدم تا دست به زلفش نزنم
۲
گر به میدان رود آن بت مگذارید دمیبو که هشیار شوم برگ نثاری بکنم
۳
نگذارم که جهانی به جمالش نگرندشوم از خون جگر پرده به پیشش بتنم
۴
یا مرا بر در میخانهٔ آن ماه بریدکه خمار من از آنجاست هم آنجا شکنم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth